غزل (غزل ۹۳)

التماست می کنم تا آبروداری کنی

 

با توام ای چشم می خواهم مرا یاری کنی

 

قحطی آب است میدانم که خشکیدی ولی

 

دس به دامانت شدم شاید خودت کاری کنی

 

دارم از سردرد می میرم جوابم را بده

 

تا چه حد می خوای از اشکت نگهداری کنی

 

کاسه ی خونی و دائم از سرت سر می رود

 

کاش می شد جای اب از چشم خون جاری کنی

 

آسمان ابری و دل گیر است قدری می شود

 

زیر باران پا به پای من عزاداری کنی

 

مشکل است امشب نمیرم زیر بار درد ها

 

با تو ام ای چشم میخواهم مرا یاری کنی

 


سر درد عجیب غریب عصر تاسوعا۱۳۹۱

خدایا این سر در هر ساله عصر تاسوعا رو از ما نگیر