غزل
غزل (غزل ۹۴)

پشتِ هم عقربه ای دور خودش میچرخید
قلمم بیشتر از قبل به خود می لرزید
آمدم از تو بگویم که نشد ، فهمیدم
هیچ کس درد تو را خوب نخواهد فهمید
تاغمت را در گوشی به ورق ها گفتم
قلمم تاب نیاورد و زبانش خشکید
دفترم مثل حسینییه ی غم های تو شد
پرچم مشکی تو با نفسم می رقصید
آسمان روی تمام ورقم ام ابری شد
در همین ثانیه ها بود که باران بارید
چایی روضه یتان ریخت ،لغت مستی کرد
بدن سرخ تو را بین لغت ها پیچید
صفحه هایم همگی سوخت و خاکستر شد
قطره ی خون دلی روی ورق ها پاچید
کربلا مشق شبم بود ولی ناقص ماند
کاش می شد و خودش دفتر من را میدید
با اجازه مشعل ...
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:44 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني