غزل (غزل108)

لحظه ای دیوانه ام یک لحظه دیگر عاقلم


من نهنگ کوچکی در جستجوی ساحلم


غصه با من هم نشین و هم کلام و هم دم است


مثل معتادان شهرم، دوستم با قاتلم


دل به هر کس می سپارم از دلم دل می بُرد


خاک قبرستان عجین گردیده با خاک گِلم


هیچ وقتی آسمان قلب من آرام نیست


جنگ هفتاد و دو ملت شعله دارد در دلم


هر چه ساکت تر بمانم ، خوب تر، راحت ترم 


تا نرنجام کسی را با بیان مشکلم