غزل (غزل 116)

گرچه  از این بی محلی ها شکایت میکنم


شهر عادت کرده پس من نیز عادت میکنم


کشته های چشم توازحد گذشته بعد از این


هر زمان پیش تو ام غسل شهادت میکنم


طاقت از کف میدهم هر بار میخندی ولی


محض حفظ آبرویم استفامت میکنم


در میان آشنایان پر شده دیوانه ام


پیش هر کس می نشینم با تو صحبت میکنم


پشت هر مرد موفق یک زن فرزانه است


من به پشتیبانیت احساس قدرت میکنم