غزل (غزل 147)

 

گر چه حس کرده جهان رابطه ی سرد تو را

 

سعی کردم که نگویم به کسی درد تو را

 

عشق، تهمینه ی آبستن  تقدیر تو بود

 

ساخت از جنس هم آغوش هم آورد تو را

 

بید مجنون دلت عاشق مویی شد و بعد

 

برگ هایت همه کردند شبی طرد تو را

 

آب بودی و پی هر  که دویدی نشنید

 

لحظه ی رد شدنش ، خواهش برگرد تو را

 

قصه ی عشقی و ای کاش کسی درک کند

 

وسعت بی کسیه شخصیت مرد تو را