غزل (غزل 149)

 

با نصارا هم‌کلامی با مسلمان هم‌نشین


هی هنر پشت هنر میریزی از هر آستین


از نمک دان تو چیزی جر شکر بیرون نریخت


بیستون شیرینی شوری ست در کام زمین

 

هر که وصفت را شنید از جاهلی تکذیب کرد

 

هرکسی زیبایی‌ات را دید فرمود آفرین

 

چنگ می‌اندازم ازاین‌پس به سمت موی تو

 

رستگاری حاصل چنگ است بر حبل المتین

 

بادها در می‌نوردد چادرت را از یسار

 

باغ مینو می‌شود ناگاه پیدا از یمین

 

نیمه ی گم‌گشته‌ی من بودی و پیدا شدی

 

تو نگینی بی رکاب و من رکابی بی‌نگین