غزل
غزل (غزل ۵۰)

از دست من کاری برایش بر نیامد
خم شد ولی آه از دهانش در نیامد
نقاشی از یک کودک مغرور خود خواه
مردی شد اما عمر اخمش سر نیامد
اسمش به ثبت رسمی احوال"درد"است
فامیلیش چیزی به جز غم در نیامد
باران فقط جویای حال ناودان است
چک چک چرا اما دگر"جر جر"نیامد
با این که مدتهاست کفتر می پراند
در پاسخش یک نامه از دلبر نیامد!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:19 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني