غزل
غزل (غزل ۵۸)

عشق تلفیق شکر با نمک بسیار ست
طعم شیرین رسیدن به هم و شور شکست
خاک در خواب نمیدید که آدم بشود
آب عاشق شد و با پیکر او پیمان بست
چشمه باریدن کوه است که ثابت بکند
در دل سنگ تو هم جام بلورینی هست
کفن برف که سوغات زمستان باشد
هدیه ی عشق به ما بود که در قلب نشست
قیمتی نیست دلم تا که تعارف بکنم
دل من میوه ی کالیست که رنگش سرخ است
علت سرخی پایز ، نه مستییت ، نه عشق
جای سیلی خوردن از باد است و سنگینی دست
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ ساعت 20:30 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني