غزل (غزل ۵۸)

عشق تلفیق شکر با نمک بسیار ست

 

طعم شیرین رسیدن به هم و شور شکست

 

خاک در خواب نمیدید که آدم بشود

 

آب عاشق شد و با پیکر او پیمان بست

 

چشمه باریدن کوه است که ثابت بکند

 

در دل سنگ تو هم جام بلورینی هست

 

کفن برف که سوغات زمستان باشد

 

هدیه ی عشق به ما بود که در قلب نشست

 

قیمتی  نیست دلم  تا که تعارف بکنم

 

دل من میوه ی کالیست که رنگش سرخ است

 

علت سرخی  پایز ، نه مستییت ، نه عشق

 

جای سیلی خوردن از باد است و سنگینی دست