غزل
غزل (غزل ۵۹)

تا تب دیدارات از قلب اسیرم تاب برد
شب شد و چادر سفیدروزرا مهتاب برد
اخم کردی چند آبادی زمین را مه گرفت
گریه کردی کوچه های شهرمان را آب برد
خواب دیدم ماهیم در آبی چشمان تو
خنده هایت طعمه شد قلب مرا قلاب برد
قویی و برف پرت زیبایی این برکه هاست
پر زدی و رفتنت آرامش از تالاب برد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:6 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني