غزل
غزل (غزل ۶۴)
![]()
بودنت آزاد از بند شعورم می کند
رفتنت از زمره ی اهل قبورم می کند
می شود خواهش کنم پوشییه ات را سر کنی
دیدن ِ یکباره ی خورشید کورم می کند
می دوم سویت ولی کابوس می بینم که باز
هر قدم صدها قدم از دوست دورم می کند
خم ابروی تو با حرف"الف" اخم شود
خواندن این گونه اش با غصه جورم می کند
زیر میلیونها زمان مرده مدفونم نکن
بی توجه بودنت زنده به گورم می کند
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 16:40 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني