غزل (غزل ۶۷)

خسته ام از تو و از عشوه ی در رفتارت

 

به ستوه آمدم از دست ادا اطوارت

 

همه گفتند تو از جنس طلایی اما

 

تو مسی ، آب طلا ریخته بر رخسارت

 

دوره گرد است دلت ،مثل دلی خانه به دوش

 

پیش هر غریبه ای بوده دل بی چارت

 

سکه ی اشک تو از چشم همه افتاده

 

قیمتی نیست دگر، اشرفی و دینارت

 

ما که رفتیم ولی زاغک بالای درخت

 

با دو تعریف نیفتد دلت از منقارت