غزل
غزل (غزل ۶۷)

خسته ام از تو و از عشوه ی در رفتارت
به ستوه آمدم از دست ادا اطوارت
همه گفتند تو از جنس طلایی اما
تو مسی ، آب طلا ریخته بر رخسارت
دوره گرد است دلت ،مثل دلی خانه به دوش
پیش هر غریبه ای بوده دل بی چارت
سکه ی اشک تو از چشم همه افتاده
قیمتی نیست دگر، اشرفی و دینارت
ما که رفتیم ولی زاغک بالای درخت
با دو تعریف نیفتد دلت از منقارت
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 19:58 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني