غزل (غزل ۷۱)

داخل باغچه اش چند مترسک دارد

 

دور خود حصاری از آهن و تیرک دارد

 

همه را به چوب بد بینی خود تارانده

 

دامن هر کسی از منظر او لک دارد

 

هر که اطراف خودش دیده خیانت کرده

 

بی خودی نیست به چشمان خودش شک دارد

 

گوشش از نصیحت اهل محل کر شده است

 

توی گوشش پنبه ای به جای سمعک دارد

 

نمره ی عاشقیش همیشه مردود شده

 

داخل برگه ی امتحانیش  تک دارد

 

گفته خاکستر یک عشق به بادش داده

 

طفلکی  عشق به انبار عروسک دارد

....