غزل
غزل (غزل ۷۹)
لحظه ای پر نشده خلوت من با سخنی
انزوا بست مرا داخل بند کفنی
مرگ مغزی شدم و جدا شدی از بدنم
تکه ای از منی و خارج از جسم منی
دل من چینی لب پر،دل من کاسه خون
باز هم کاسه و کوزه را سرم می شکنی؟
مدتی هست که صد پشت غریبه شده ایم
گله ای نیست اگر طعنه زنی با سخنی
پرده ی گوش من از داد خودت پاره شده
بهتر این است که با چشم خود حرفی بزنی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:50 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني