غزل (غزل ۷۹)

لحظه ای پر نشده خلوت من با سخنی

 

انزوا بست مرا داخل بند کفنی

 

مرگ مغزی شدم و جدا شدی از بدنم

 

تکه ای از منی و خارج از جسم منی

 

دل من چینی لب پر،دل من کاسه خون

 

باز هم کاسه و کوزه را سرم می شکنی؟

 

مدتی هست که صد پشت غریبه شده ایم

 

گله ای نیست اگر طعنه زنی با سخنی

 

پرده ی گوش من از داد خودت پاره شده

 

بهتر این است که با چشم خود حرفی بزنی