غزل
غزل(غزل۸۳)

بوسیده لب تیـغ تمـام بدنــش را
پوشانده گل سرخ قَدِ پیرهنش را
چرخیده نگاه همه با دیدن رویش
چرخانده بلاهای سر یاسمنش را
دل بسته به چشمان زلالی که نموده
نذرنظر دوست تن بی کفنش را
چون شمع شد از پارگی مَشک و میخواست
با آب شدن چاره کند سوختنش را
هر چند که افتادنش از اسب بعید است
افتاد و نیده است کسی پا شدنش را
طوفان زَدِ بی برگ شده قامت "سرو" ش
سخت است که بر شانه بگیرند تنش را
....
التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت 16:6 توسط امیر سهرابی
|
اي كه در رهگذرت راهي اين ساماني